تبليغاتX
عشق من و تو




چشمهايت را در چشمهايم خيره کردي ....

 

 

چشمهايت را در چشمهايم خيره کردي و آهسته گفتي
دوستت دارم
در آن هنگام که در دلم فرياد مي زدم من هم
دوستت دارم بيشتر از آن چه که
فکرش را مي کني
اشکهايم بي اختيار روانه گونه هايم شدند
سرم را آهسته بر روي شانه هايت گذاشتي
موهايم را نوازش کردي
لبانت را بر لبانم نزديک کردي
و بوسه گرمي از لبانم چيدي ، دستهاي سردم را در
دستهاي گرم و لطيفت فشار دادي
گفتم... مي داني مي خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم
و براي هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت
را نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهي را
آغاز کردند... همه جا تاريک بود
قطرات باران يکي يکي و خيلي آهسته صورتمان را
نوازش مي داد
پرنده خوش آوازي بر شاخه درخت نشست
تــو به آسمان نگاهي کردي و من همان طور که در
چشمهايت خيره شده بودم
لبخند زنان فرياد زدم
نــــگاه کن
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستاني چگونه در دل من
خود را گرم مي کنند
و
ماه نيمه در طراوت روحم نيمه ديگر خود را مي
جويد
ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم مي خزد و در حرارت
خونم پناهي مي جويد
دوستــــت دارم


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/03/13 و ساعت 20 توسط نادیا |


آسمان آبی

 

آسمان آبی است مگر شک داری؟

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد,بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد,

بگذار آسمان بر سرم آوار شود,بگذار روزگار باز هم با من دشمنی کند,

آرزوهایم را به باد خزان بسپرد,دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند...

ولی باز اوست که شکست خورده,من سهمم را از دنیا خواهم گرفت.

می گویند:"خواستن توانستن است"...

میگویند:"تنها کسی که نمی تواند نا امید است".

اما من خواسته ام و نتوانسته ام,مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند؟

نخواهد برخیزد و بایستد؟

همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی در پی دارد ولی من نا امید نیستم,

باز هم می گویم:"من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند...پرنده ای که مرده بود

به من پند داد"پرواز را به خاطر بسپار."

من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند,

من به میدان زندگی پشت نمی کنم,هرگز!!!

من سهمم را از زندگی خواهم گرفت,من می خواهم معجزه کنم,مگر نه اینکه خداوند معجزه را

به دستان برگزیدگانش جاری می سازد؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر؟

پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم...

 

حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرابه زانو درآورد,

نخواهم گذاشت عجزم را ببیند...

پاهایم را تا زانو قطع می کنم,تا باز هم ایستاده باشم.

...معجزه یعنی من یعنی تو دوست همباورم,معجزه خواهیم کرد شک نکن!

آسمان آبی آبیست,مگرشک داری؟

زندگی سهم کمی نیست,مگر شک داری؟

در رگ زنده ی این هستی خواب آلود

باور معجزه جاریست,مگر شک داری

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/01/03 و ساعت 0 توسط نادیا |


ماه محرم

 

با رسیدن ماه محرم اولین چیزی که توذهن نقش می بنده چیه ؟ آره امام حسین(ع) و اشک ریختن های بی اختیار .

 

خسته ام از گذر لحظه ها...چرا اينگونه بعضي از ما انسانها تنها مي مانيم؟

آيا مي دانيد فصل آدمهاي بي کس و تنها چه فصــلي است؟

آري فصــل زمستــــان...

چون آسمانش همانند دل آنها،ابري ومه آلود وغمگين است.

مي خواهد ببارد مثل چشمان بغض آلود من...

ســـرد است مثـــل قلب تنهــــاي من...

مه آلود است مثل شيشه بخار گرفته اتاقم...

هميشه روزهاي سرد و ابري زمستان مرا در نوشتن برگي از

کتاب تنهايي و بي کسيم ياري داده است.

طاقت تنهايي را ندارم...تنهايي برايم همانند مرگ سرد است.

نبودت ابتداي هر ويراني ست در من

خاطرت شبهاي زمستاني ست در من

پس بیا و این تن سردم را با وجودت گرم کن

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/10/25 و ساعت 14 توسط نادیا |


یلداتون مبارک باشه

   

شب یلدا نزدیکه

همون شب طولانی سال

همون شب شادی و دور هم جمع بودن

همون شب پر از آجیل و خوردنی      

همون شب میوه های خوش مزه

     

چقدر قشنگه این سنتای ایرانی

چقدر زیباست این دور هم بودنها

چقدر خوبه که فال حافظ داریم و یه دنیا آرزوی قشنگ

چقدر زیباست که میتونیم لبخند بابا و مامان و خانواده هامون رو ببینیم


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/09/30 و ساعت 15 توسط نادیا |


عشق من اینو گوش کن!!!!

منو عشق آسمونيت منو اون نامهربونيت منو حرفاي نگفته منوکشته زخم دوريت.
منو باور نگاهت منو حادثه هاي خامت من و تو و ياد و خيالت

من و تو خاطرهامون من و تو همه نگامون
نشدم جدا يه لحظه من اسير لحظه هامون
گفتي نمي خواي بموني کنارم برو ديگه باهات کاري ندارم
واسه عشق آسمونيتون همه مهربوني تو دلم جايي برات ندارم
گفتم نمي خواي ببيني کي هستم همه زندگيمو پاي تو بستم
بيا خستم منتظر نشستم نگو مستم قلبمو شکستم
يادته شباي پر غم و غصته نمي خواستم ببينم اشک چشاتو
حالا نيستي ببيني دارم ميميرم واسه ديدن يه لحظه خندهاتو
همه زندگيم بود به پاي تو بودن نفسم بود براي تو
ولي راحت کردي تو فراموشم فکر کردي شمعمو من تموم مي شم
سرت شلوغه آخه وقت نداري همگاني شدي تو که شان نداري
تو که مي گفتي چيزي کم نداري وقتي با مني هيچ وقت غم نداري
پس ديدي زير پات له شدم تو مه شکنو منم مه شدم
مي خوام باهم باشيم هنوز تا ابد اگه اين دستو نبردم بريم دست بعد
يادته شبهاي پر غم و غصته نمي خواستم ببينم اشک چشاتو
حالا نيستي ببيني دارم ميميرم واسه ديدن يه لحظه خندهاتو

 

دوست دارم گلم

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/09/26 و ساعت 13 توسط نادیا |


آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای

دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.

مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای

و آهی از دل نکشيده ای؟؟

به راستی چند بار از سر کوچه يا خيابانی گذر کرده ای و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته